تبليغاتX
وقتی حرفی برای گفتن نیست

وقتی حرفی برای گفتن نیست

شاید زندگی همین باشد،همه کارهایت را انجام بدهی تا سال نو به آغازیدن متمایل شود.من تمام این سالها ،نتوانستم بزرگ شدن سال را ببینم.یعنی هیچی نتوانست مرا متقاعد کند که سال هم بله. جز اشاراتی و قیافه هایی که گاه ملاک بودند. که مثلاً فلانی چقدر پیر شد...

روزهایی بودند که اگر امکان داشت، نمی گذاشتم تمام بشوند. روزهایی بودند که اگر می توانستم، جلوی بودنشان را میگرفتم. گاه زدن یک اسپری خاص، مرا به چند روز گذرانده در شیراز میبرد. خوردن یک پنیر خامه ای،مرا به یاد روزهای یزدم می انداخت. به چه دلیلی.چه فرقی می کند. این روزها دلیل ها خریداری ندارند. سالهاست که خیلی زود می گذرند. درتمام این سالها ارادهءی من در نگه داشتن،حتی برخی روزها،جاری نبوده است.

دلم یک سال خوب می خواهد. هرچند، متوجه بزرگ شدنش نشوم. هرچند، برایم خاطراتی خوبی را دور کند. هرچند، حرف های نگفته ای در دل همه مان باقی بگذارد.هرچند،سال ما باشد یا نباشــــــــــد!

امسال هم گذشت. باید فکری کرد. شاید زودتر از اینها باید می آمدی فرخنده نوروز ایران زمین.

 

+  شنبه بیست و نهم اسفند 1388   فری مــــــــــــــــا نوشت 

 

تراشِ مدادم از دستم افتاد؛ تو این دو سه ماهه هرچی مداد تراشیده بودیم ریخت بیرون.

این خُردهِ مداد آبی ریخته شده نوستالژی ِ روزهای یزد + تراشیدن مدادت با تراش من :دی

+  دوشنبه هفتم دی 1388   فری مــــــــــــــــا نوشت 

 

بعضی وقتها ترجیح میدهی به هیچ چیز فکر نکنی،...

دنیا دیگر چیزی برای پیشکش کردن به آدم نگران ندارد*

 

*هایدگر

+  یکشنبه ششم دی 1388   فری مــــــــــــــــا نوشت 

قبل تر ها دوست داشتم خواهری داشتم بعد کلاً دیدم برایم فرقی نمیکند .خاطرات خوبی با دوستهای خوبی  دارم .البته دوستهای خوبم تا زمانی کاملاً خوب هستند که باهم میرویم میایم جرُبحث … . اما بعدش خُب اینها را همان دوستهای خوب با دوستهای دیگرشان انجام میدهند که الان برایم اهمیتی ندارد .یعنی سعی میکنم که فرقی برایم نکند که مثلاً فلان دوستم رفته با فلان دوستش که اصلاً خوب نیست.اینهم از مزایای عدم حضور است دیگر.این که هنوز برای ارشد شروع نکردم دیر شد دیگر فکر میکنم. گفتن این اراجیف هم به این دلیل بود چیزی نداشتم بنویسم و اینکه اصلاً فکرکنم برای کسی هم مهم نباشد.

+  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388   فری مــــــــــــــــا نوشت 

یک جور معده دردِ لعنتی رهایم نمیکند

 آن هم در اولین روز ِ تولدم.

 که اگر درد نمیکرد کتابی چیزی خوانده بودم ،شایدم کمی بیشتر می نوشتم کسی چه می داند.

+  یکشنبه یکم آذر 1388   فری مــــــــــــــــا نوشت 

الان دقیقا ۳ هفته می شود گوشیم در حالت Meeting است گاهی وقتها عجیب هوس می کنم ازاین  حالت در یبارم یکی از این رینگ تن هایی را که مدتهاست بی استفاده اند بگذارم کسی هم نپرسد این کی بود آن کی بود چه صدایی یا هر چی...

+  دوشنبه ششم مهر 1388   فری مــــــــــــــــا نوشت 

اینکه آدم تو مرخصی و بیکار باشه خب ترجیح میده بره کویر گردی:دی خب بعد احتمالا همسفری هم نداری جز سعیده خب همه که بیکار نیستن ،!!خودم هم باورنمیشه کویر رو اینقدر دوست داشته باشم و این رو زمانی فهمیدم که  از ابرکوه به سمت یزد می اومدیم  همش  می گفتم ببین چقدر بکر وزیباست این کویر و جاده اونم که همیشه دوست داره بخوابه زیاددقت نمیکرد! آخرم وایسادیم و چندتا عکس گرفتیم بعد جالب اینجا بود عکس ها رو که دوستام می دیدن می گفتن فتوشاپه !  واقعاً زیباست تا جایی که چشم کار میکنه زمین تک سطحی خشک  و شن ... هر چه بیشتر نگاه کنی بیشتر مجذوبش میشی  آسمون خیلی خوشرنگیه هرچه بالاتررو نگاه میکنی غلظت رنگ آبی بیشتر میشه یه حالت آرامشی سرتا پای آدم رو فرا میگیره ...

 

+  چهارشنبه یکم مهر 1388   فری مــــــــــــــــا نوشت 

به دعوت محیا  از کتاب گفتگوهای تنهایی نوشته دکترشریعتی صفحه ۹۰۲  نوشتم

اکثریت مردم زندگی میکنند بی آنکه نیازی داشته باشند به اینکه بدانند"چرا؟"در اینها زندگی کار خویش را میکند و می داند چه میکند و هرگز از آنها نمی پرسد که دوست می دارند یا نه؟.اینها وسیله جاندار طبیعت اند و از وسیله کسی نظر نمی خواهد!

 دست خودم نیست از آدمایی که بدون منطق از آدم ایراد میگیرن وغیبتش رو می کنن  واقعاً بدم میاد مثلاً فکر کنید یکی سواد خواندن نوشتن نداشته باشه بعد بیاد از دست خط شما ایراد بگیره و چند نفر دیگه ام  هم عقیده خودش بدونه!!!!

اون موقعست که دلم میخواد خودم رو عملا و اون ... رو به دیار باقی بشتابونم!!!حالا این سعیده یه دوست داره که نمونه بارزه این مثاله :دی خدایا به  حق همین روزا این آدمای کوته فکر وحسود رو شفا بده .

+  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388   فری مــــــــــــــــا نوشت 

 

  شب های    Restart

یعنی میشه از اول ،یعنی shift+delete  این شبا؟ شب نوزدهم که با سعیده رفتیم احیاء ،خوب بود فقط یه کم خوابم گرفت وسطش، کلا خوابالو نیستم اما وسطش هی چرت میزدم تا رسید به قران سرگرفتنٌ اینا...

این روزا خیلی آشفته ام یه حس خاصیهِ - چی بهش میگن :دی - بیشترش برمیگرده به این فوق لامصب!

پریشب اومدم خودم این بکَ یا الله رُ انجام بدم رکورد شکوندم !10 دقیقه انگار تو مسابقه بودم تند تند همشم که داشتم حاجت می طلبیدم ! گفتم الان خدا میگه تو دیگه کی هستی :دی؛داشتم فکرمیکردم کاش میشد برنامه یه سالـــــتُ بدی بگی همین جوری بشه وای که چه عالــــــــــی بود اندر فضیلت رمضون باید بگم خیلی دوسش دارم نمیدونم چرا حال قشنگی به آدم دست میده که واسه چیزی صبرمی کنی که اطمینان داری چندساعت دیگه بهش میرسی ، امشب شب آخریهِ دعا کنید واسه همه ، بقیه ام که واسه شما دعا کنن اینجوریه که خواسته های خود آدم برآورده میشه تا بعد

 

-: زندگی مثه بازی تخته نرد میمونه دقت کردین تا حالا ؟!

-:جدیداً به رنگ قهوه ای علاقه مند شدم به چه دلیلم نمیدونم

+  شنبه بیست و یکم شهریور 1388   فری مــــــــــــــــا نوشت 

نمای اول:
گوشه امام زاده نشسته ام پیرزنی ازمن میخواهد کفشش رُ بدم و چنان از دادن کفشش خوشحال میشه که انگار دنیارُ بهش دادن خم نشده!


نمای دوم:
با سمیه به سمت امیر چخماق میریم خانمی کنار خیابان ایستاده مرددم در این گرمای تابستان تعارف کنم یا نه ، به شیرینی فروشی نرسیده
رو به من میگه چیزی تقدیم کنم ؟!! بعد انگار متوجه حرفش میشود  تشکر می کند...پیاده میشود

نمای سوم:
کلینیک مرکزی -من مامان بابا کاوه -و یک دفعه نازنین ! همکلاسی دانشگاه! خیلی اتفاقی همُ میبینم بعد اون میگه من دیدمت اسمت یادم رفته بود دنبالت بودم ببینم کجا میری !

-:امتحانت چی؟بد نبود:دی

+  جمعه سی ام مرداد 1388   فری مــــــــــــــــا نوشت 

چه روزهایی بودن...

نمی دونم اولین بار یادته یا نه روزی که با هم اومدیم تقریبا یک سال پیش بود

صبحا هشت باید شرکت بودیم! دیر می رسیدیم یادته؟

تو ظهرای گرم که برمیگشتیم اینقدر خسته بودیم که همش دوس داشتیم که بخوابیم...

بیرون رفتنامون یادته؟!منتظر بهونه بودیم که بریم بیرون و خوش باشیم ...

اما از اولش حرف رفتن بود یادته ؟ آخرشم که تو زودتر رفتی

نمیدونستیم تا کی بمونیم یادته ؟

خونسردی خاصی داشتی یادمه ، خیلی آروم بودی

روز پدر پارسال یادته رفتیم هدیه گرفتی واسه بابات

اصلا باورم نمیشه امسال دیگه نمیتونی بهش هدیه بدی، ای کاش حالا آروم باشی حالا خونسرد...

خدا رحمتش کنه ای کاش نرفته بود با اینکه ندیدمش اما...

چقدر اصرارکردیم که بیای بعد یه مدت ببینیمت اما نگران بودی همش ...

کاش میتونستم بیام - میدونم کاری از دست کسی بر نمی آید -اما...

هیچوقت دوست نداشتم ناراحتیتو ببینم آخه تمام خاطره های ما خوش بود

پارسال این روزا رُ همش با هم بودیم

این روزا همش درام خاطراتمونُ مرور می کنم

بااینکه سخته اما تو میتونی ؛ معلومه که میتونی ...

 امیدوارم شادی باشه برات از این به بعد ...

 

                                                                                        تسلیتی برای دوست عزیزم

+  یکشنبه هفتم تیر 1388   فری مــــــــــــــــا نوشت 

برای آرامش به طبیعت پناه می بری! می روی که از داشته ها و نداشته ها فاصله بگیری ناگاه نگاه بی رمق چوپانی خسته تو را به فکر وا می دارد ...

از فکرش که در میای پسر بچه ای کوچک با لباسی نیمه مندرس را میبینی که کنار جاده ایستاده و با ذوق و شوق به ماشینهای عبوری می نگرد آن لحظه شاید تو هم دعا کنی ای کاش شادی زودگذرش را ...

 

 

 

+  یکشنبه هفدهم خرداد 1388   فری مــــــــــــــــا نوشت 

عجیب زمان زود میگذرد

لحظه هایی که گذشت

حرف هایی که زده شد

چهرهایی که شناخته شد

واقعآ خوش به حالت روزگار ...

 

کاش که ارزش وقت را بی بها نمی فروختی روزگار !

+  جمعه سی ام اسفند 1387   فری مــــــــــــــــا نوشت 

من تنگ دلم یا که جهان تنگ شده

تیره بصرم یا افق این رنگ شده

+  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387   فری مــــــــــــــــا نوشت 

 

هرروز از بالای ساختمان می دیدش پیرمرد هر روز صبح در میدان اصلی شهر می نشست و منتظر بود

یک روز صبح رفت ُ از او پرسید این همه روز اینجا چه میکنی؟

 پیرمرد سلام و احوالپرسی گرمی کرد : منتظرپسرم هستم امروز حتما ً می آید!

دیروز مرا ندید ُ رفت ، اما امروز حتماً می آید !

__اشک در چشمانش جمع شد می دانست پسر پیرمرد را سالها پیش  اعدام کرده اند!

 

-: دعاکنید.  

+  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387   فری مــــــــــــــــا نوشت 

 

هیچ وقت اولین شبی را که مراسم رفتم فراموش نمی کنم با بچه های خوابگاه  رفتیم مراسم دانشگاه آزاد؛ خیلی خوب بود  ؛الان دلم میخواست چند ساعت در آن مراسم می بودم  ... !

الهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی العفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

 

+  شنبه سی ام شهریور 1387   فری مــــــــــــــــا نوشت  | 

تقریباً یک ساعتی از حرکت گذشته راننده تلویزیون را روشن می کند ، فیلم از اول در حال پخش شدن نه پیام بازرگانی و نه حاشیه ای !از این فیلم هایی که هیچ وقت تمایلی به دیدنش ندارم! داستان به یک پسرچینی مربوط است که در یک کشور اروپایی توسط یک مرد به یک سگ تبدیل شده و یک قلاده هم دارد و اسمش هم دنی است ! هر وقت صاحبش میخواهد کسی را کتک بزند قلاده اورا باز می کند و او هم خیلی قوی همه را کتک میزند وهمیشه برنده میشود!و هر جا هم که نمی خواهد کسی را بکشد صاحبش با تیراندازی کار را تمام می کند پس از مدتی دنی آزادی خودش را خواستار میشود و در یک تصادف می تواند خودش را رها کند وتوسط یک خانواده مهربان بااینکه زخمی شده نجات پیدا می کند و بعد از یک سری اتفاقات دنی متوجه می شود که  خانواده خوبی داشته و مادرش که پیانیست بوده توسط همان صاحبش که - باز به سراغ پسر آمده – کشته شده اینجاست که دنی تصمیم می گیرد در درگیری که صاحبش برای تصاحب مجدد او پیش آورده صاحب را بکشد که مرد ِ خانواده که از پسر مراقبت می کند به او میگوید بگذار قانون تصمیم بگیرد!!!!! که جالب ترین قسمت داستان است چون تا کنون حرفی از قانون نبوده و حکومت خود مختاراست ،تا آنجا که یادم میاید هیچ وقت تمایلی به دین این جورفیلمها نداشتم  مطمئناً اگر در خانه این فیلم را می دیدم از وقت تلف کردنم لجم میگرفت پس خوب شد؛ البته بماند که بعضی از مسافران از بزن بکش های فیلم حسابی کیفور شده بودند

شاید ادامه دارد...

 

+  چهارشنبه بیستم شهریور 1387   فری مــــــــــــــــا نوشت  | 

 

باز میخواهم بنویسم در برهه ای جدید

اینکه خیلی وقت از نوشتن فاصله گرفتم زیاد مهم نیست؛  دوستی میگفت مهم هدفِ و چه خوب میگفت .

هدف از نوشتن شمایی که در حال خوندن این پُست هستید چیست ؟ ! همین کلمه سه کاراکتری را مشخص کردن کلی به ما کمک خواهد کرد باور ندارید امتحان کنید!

 

 

+  چهارشنبه هشتم خرداد 1387   فری مــــــــــــــــا نوشت  | 

چشمهايت را شُستي؟
جورديگرديدي؟


نکند باز برايت تکرار شود؛ امسال مثال هرسال

...

اين بهار است,که باز به تو خواهد گفتن

:

تويي محتاج بهار ، نه بهار است نياز

+  جمعه نهم فروردین 1387   فری مــــــــــــــــا نوشت 

 

هیچ باوری نداشتن؛منتظرچیزی نبودن؛امیدداشتن به آن که روزی اتفاق بیفتد ،کلمه ها از زندگی ما عقــــــــــب هستند!

کریستین بوبن

+  دوشنبه ششم اسفند 1386   فری مــــــــــــــــا نوشت 

 

مسیرم را میگویم و نمی دانم چرا اتوبوسی می ایستد!نمی دانم چقدر فاصله دارم یک پرتگاه درست کنار پایم است اگر جابجا شوم, سُقوطم حتمی است !راننده داد میزند آهای سوار شو بلیط داری ؟از ترس افتادن تکان

نمی خورم حرفی نمیزنم باردوم داد میزندکه... ،میگویم نه و او پول میخواهد !یک 100 تومانی دستم است پرتش میکنم به طرف ٍ اتوبوس راننده میگوید چشمهایت را ببند و من انگارسقوط را تجربه میکنم

جیغ خفیفی میکشم و از خواب می پرم, کسی تعیبرش را می داند؟!

+  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386   فری مــــــــــــــــا نوشت 

 

پاهایت را هرکجای زمین که بگذاری ,آن را به خاطر خواهند ســـــــــــــــــــپرد؛

جاهایی قدم بگذار که وقتی فیلم تکرار گام هایت را گذاشتند از مکان های رفته پشیمان نشوی!

ما باهرحرکت و هرفکر دراین دنیا،  گوشه ای از شکل خود  برای آن دنیا نقاشی می کنیم؛

کاش تصویرزیبا باشد طوری که وقتی برای آخرین بار چشممان را می بندیم دلزمین برایمان تنگ شود

آنطور که خاک کربلا هنوز به خون حســــــــــــــــــــــــین می بالد ودلتنگ اوست !

 

 

+  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386   فری مــــــــــــــــا نوشت 

به حدود 3 ماه وقت - بدون زمان هدررفته- با پورسانتعالی نیازمندم؛ اولویت با کسانی خواهد بود که خودم تشخیص بدهم !

 

 

-:نمیرسم برای کسی کامنت بگذارم ای کسانی که به این نیّت ...! 

 

 

 

 

+  دوشنبه دهم دی 1386   فری مــــــــــــــــا نوشت 

 

امروز همان روزی است که  دیروز نگرانش بودی »
پس نگران فردا نباش!
//یکی هست به خودم بگم(معمولاً میگن نیست ما که متفاوتیم)

+  سه شنبه بیستم آذر 1386   فری مــــــــــــــــا نوشت 

 


 

haPPY BirTHdAY FARIMA

چند دور دیگه باید بگذره؟!

+  پنجشنبه یکم آذر 1386   فری مــــــــــــــــا نوشت 

 

 

to be of avail if

 

ایمان در توکل جلوه می کند

بگذار اراده خداوند جاری باشد

هنر تسلیم را بیاموز

آسوده بگیر

 

یه ذره ایمان؛ یه ذره توکل؛ میشه کمک کنی؟!

از تکرار خسته ام ,بعضی وقتا واقعاً حس میکنم ...

+  شنبه پنجم آبان 1386   فری مــــــــــــــــا نوشت  | 

 

 

خیلی جالبه که آدرس وبلاگت رو به دوستت بدی اونوقت بخونه و برگرده بهت

 بگه وبلاگ نویسی کار آدمای علاف وبیکار ؛

نه خدایی دلم میخواد بدونم چه حالی بهتون دست میده ؟!

آخه عزیز من ,منی که اینقدر باهات صمیمی هستم که آدرس وبلاگ شخصیم رو بهت میدم تو باید...!

دیگه اینکه من همین جااعلام میکنم واقعاً و به طور جدی میخوام شروع کنم و برای فوق بخونم .

 

 "الهی! در این شبهای قدر از گناهان ما درگذر که همه امیدمان به رحمت تواست "

 

 

+  دوشنبه نهم مهر 1386   فری مــــــــــــــــا نوشت 

 

 

شاید بین خود و سایه اش ,انتخاب دومی عاقلانه تر باشد !

چون در بهترین حالت ممکن کنارش هم که می ایستی , تصویری از خود در کنار سایه اش خواهی دید حال هی چشم هایت را بازتر کن! بدون سایه تو هم نخواهی بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+  شنبه هفتم مهر 1386   فری مــــــــــــــــا نوشت 

 

 

در پس پرده ای از گرد وغبار

نقطه ای لرزد از دور سیاه :

چشم اگر پیش رود؛ می بیند

آدمی هست که می پوید راه

...

...

هر قدم پیش رود ,پای  افق

چشم او بیند دریایی آب.

اندکی راه چو می پیماید

می کند فکر که می بیند خواب

 

 

+  سه شنبه سوم مهر 1386   فری مــــــــــــــــا نوشت 

تاوقتی دانشجو بودم همش دوست داشتم سریعتر تمومش کنم نمیدونم اما اون موقع از وضع موجود راضی نبودم یعنی بهتره بگم ناراضی بودم , بنابه دلایلی که الان مسخره به نظرم میرسه ؛تا یه تعطیلی بود یه راست خونه بودیم , اگه نبود خب غیبت دیگه البته از نوع مجازش! الان خیلی دلم تنگ شده برا همون دانشگاه ,برا همون انتخاب واحدا ,برا همون روزی چندبار رفت وبرگشت ,برا همون دوستا, شایدم برایخوابگاه! خیلی ؛خیلی ؛خیلی !آخه  اولش وقتی یه جایی غریبی بهت سخت میگذره , ولی آدم رو بزرگ میکنه آدم رو با تجربه میکنه این رو خوب فهمیدم  اینکه دیگه باید باشرایط کنار بیایی اینکه بچه دبیرستانی نیستی و باید مشکلاتت رو خودت حل کنی , از لوس بودن و موارد مشابه دربیایی . این احساس دل تنگی بهم ثابت کرد که وابستگی دلبستگی نیست بلکه دلبستگی که وابستگی میاره ،حالا کی این رو آدمی میفهمه وقتی که دیگه افسوس خیلی چیزا فایده ای نخواهد داشت، البته منم ادمی نیستم که همیشه بخوام به عقب برگردم مرور کنم اما بعضی وقتا یه چیزایی دست خودآدم نیستش که سرزنشی باشه یا ملامتی ،اما ماه رمضانای خوابگاه خیلی جالب انگیز بود اونایی که تجربه کردن میدونن حال و هواش فرق میکرد ؛تا من بودم تو مدت پست این شکلی ننوشتم حالا نوشتم تمام.

+  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386   فری مــــــــــــــــا نوشت