اینکه آدم تو مرخصی و بیکار باشه خب ترجیح میده بره کویر گردی:دی خب بعد احتمالا همسفری هم نداری جز سعیده خب همه که بیکار نیستن ،!!خودم هم باورنمیشه کویر رو اینقدر دوست داشته باشم و این رو زمانی فهمیدم که از ابرکوه به سمت یزد می اومدیم همش می گفتم ببین چقدر بکر وزیباست این کویر و جاده اونم که همیشه دوست داره بخوابه زیاددقت نمیکرد! آخرم وایسادیم و چندتا عکس گرفتیم بعد جالب اینجا بود عکس ها رو که دوستام می دیدن می گفتن فتوشاپه ! واقعاً زیباست تا جایی که چشم کار میکنه زمین تک سطحی خشک و شن ... هر چه بیشتر نگاه کنی بیشتر مجذوبش میشی آسمون خیلی خوشرنگیه هرچه بالاتررو نگاه میکنی غلظت رنگ آبی بیشتر میشه یه حالت آرامشی سرتا پای آدم رو فرا میگیره ...
اکثریت مردم زندگی میکنند بی آنکه نیازی داشته باشند به اینکه بدانند"چرا؟"در اینها زندگی کار خویش را میکند و می داند چه میکند و هرگز از آنها نمی پرسد که دوست می دارند یا نه؟.اینها وسیله جاندار طبیعت اند و از وسیله کسی نظر نمی خواهد!
دست خودم نیست از آدمایی که بدون منطق از آدم ایراد میگیرن وغیبتش رو می کنن واقعاً بدم میاد مثلاً فکر کنید یکی سواد خواندن نوشتن نداشته باشه بعد بیاد از دست خط شما ایراد بگیره و چند نفر دیگه ام هم عقیده خودش بدونه!!!!
اون موقعست که دلم میخواد خودم رو عملا و اون ... رو به دیار باقی بشتابونم!!!حالا این سعیده یه دوست داره که نمونه بارزه این مثاله :دی خدایا به حق همین روزا این آدمای کوته فکر وحسود رو شفا بده .
شب های Restart
یعنی میشه از اول ،یعنی shift+delete این شبا؟ شب نوزدهم که با سعیده رفتیم احیاء ،خوب بود فقط یه کم خوابم گرفت وسطش، کلا خوابالو نیستم اما وسطش هی چرت میزدم تا رسید به قران سرگرفتنٌ اینا...
این روزا خیلی آشفته ام یه حس خاصیهِ - چی بهش میگن :دی - بیشترش برمیگرده به این فوق لامصب!
پریشب اومدم خودم این بکَ یا الله رُ انجام بدم رکورد شکوندم !10 دقیقه انگار تو مسابقه بودم تند تند همشم که داشتم حاجت می طلبیدم ! گفتم الان خدا میگه تو دیگه کی هستی :دی؛داشتم فکرمیکردم کاش میشد برنامه یه سالـــــتُ بدی بگی همین جوری بشه وای که چه عالــــــــــی بود اندر فضیلت رمضون باید بگم خیلی دوسش دارم نمیدونم چرا حال قشنگی به آدم دست میده که واسه چیزی صبرمی کنی که اطمینان داری چندساعت دیگه بهش میرسی ، امشب شب آخریهِ دعا کنید واسه همه ، بقیه ام که واسه شما دعا کنن اینجوریه که خواسته های خود آدم برآورده میشه تا بعد
-: زندگی مثه بازی تخته نرد میمونه دقت کردین تا حالا ؟!
-:جدیداً به رنگ قهوه ای علاقه مند شدم به چه دلیلم نمیدونم
گوشه امام زاده نشسته ام پیرزنی ازمن میخواهد کفشش رُ بدم و چنان از دادن کفشش خوشحال میشه که انگار دنیارُ بهش دادن خم نشده!
نمای دوم:
با سمیه به سمت امیر چخماق میریم خانمی کنار خیابان ایستاده مرددم در این گرمای تابستان تعارف کنم یا نه ، به شیرینی فروشی نرسیده
رو به من میگه چیزی تقدیم کنم ؟!! بعد انگار متوجه حرفش میشود تشکر می کند...پیاده میشود
نمای سوم:
کلینیک مرکزی -من مامان بابا کاوه -و یک دفعه نازنین ! همکلاسی دانشگاه! خیلی اتفاقی همُ میبینم بعد اون میگه من دیدمت اسمت یادم رفته بود دنبالت بودم ببینم کجا میری !
-:امتحانت چی؟بد نبود:دی
